تبليغاتX
کلبه باران

دل شیدایم را به افق نگاه رویایی ات دوخته ام .آتش تن پرشررت گیسوان مرا پریشان کرد تا به دست های تب آلود مردانه تو بسپارم. طعم باران بر لب های نوشین تو نشسته و این بوسه آخرینت بود که آغوش ما را وا کرد .

زورق بی سرنشین قلبم به مانند چوبه ای نم گرفته در طوفان آتش بار آخرین دیدارمان می سوزد. این جام افسون شده به جادوی چشمان پر شررت در زمهریر بی نگاهی ات از شور تهی گشته .

گفتی که دلباخته در سرزمین تنهایی ات گریه را در گلو محبوس کرده ای و دست در دستم می نهی تا مرا به این باور برسانی که نالان از اینگونه رفتنی. آخرین زمزمه هایت بود که تیر مملو از جدایی ها را بر گلبرگ قلب عاشقانه ام کوبید و آنرا چاک کرد .

دیده خونبار را از رخت بر گرفتم،روگردان از تو و سرگردان از پی بی تو بودن در شبی آکنده از آتش غم،آواز سوز سر میدهم :

"می کشم بر دوش خود کوله بار غصه را،با غمی بی انتها آخر مرا کرده رها. کوچه ها شاید نداند اینچنین دلگیرم امشب. اینهمه افسرده جانم ای خدا می میرم امشب "

بر سکان انتظار دوباره ام تکیه بر دیوار شب میزنم و به فاصله پر شده از باران با نرمی قدم هایت می نگرم. نباید صدایت را از یاد ببرم. که برایم خواندی :

"اسم تو برای من مقدسه،تا نفس تو سینه پرپر میزنه. باورم کن که فقط باور تو میتونه قفل قفس رو بشکنه.منم و یه آسمون بی دریغ،منم و یه کوره راه ناگزیر. ای ستاره شبای مشرقی: پر پرواز منو ازم نگیر"

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 23:31  توسط باران  | 

آن روز که زیباترین معبود به دنبال آینه می گشت دست در معماری این کهنه دنیا زد، تا روی پر نورش را در نقش پر لطافت گلستان های گلچهره نظاره کند و بر تن دنیای بی رنگ، رنگین ترین رنگین کمان ها را بنگارد .

کاشت،سرزمینی برای پرواز ها و سرایی برای بارش و تابش و طلوع و غروبی رنگین . داشت سبزه ها و طراوت های بهار گونه را و آورد برای زمین از جنس زمین و از روح خود دمید .

ستاره باز بر حریر آبی دریا که تنها باز مانده در تبسم نسیم به این دنیا لبخند میزند مینویسد ، باز مینویسد از تو برای تو که هدیه ای مهربان برای این سرزمینی .

 کنون که افتاده از آبی وجود در دریای بی کران حسرت های مملو از گذشته های دور،باز بر دیوار کاه گرفته قلبش خاطرات  سرگشتگی اش را می زداید  صدایی او را باز میگرداند .

باز گشتی به خود برای یافتن گرمی وجود دستانی آفتابی و قلبی دریایی و صدایی رویایی . وجودی پاک که ناملایمت های گذشته را حاشا می کند و دل ستاره را در صدایش محو می کند .

صدایی در حریم خو کرده به سکوت ، صدایی با نوا های خوش طنین که از آن مرجان ها می تراود و باز شوق خرامان شدن در گلزار نسترن ها پا را می فشارد .

می نویسم از تو برای تو مهربانترین ماهی دریا و ماهی بر آسمان که موج های تخیلم در چاله های روزگار می خشکید و چشمان مهربانت ، پلک های مرا رو سوی افق های روشن باز می کرد .

خنک با نسیم بر خاسته از عطر باران خورده گل ها، در نفسم شمیم مهرت را خوش می نگرم  و بردستان معبود بوسه میزنم که باز خوش طرح ریخته و نقش بسته .

نقشی ز روی نیاز آفرینش که پرتو خورشید را به تماشای خود واداشته و هدیه ای برزمین گشته که بی اختیار دستان مرا به دستان مهر خدا پیوند میزند .

ای زلال ترین چشمه تابش ، بدان فروغ رخ مهتابی ات، نرگس را از کرشمه های همیشگی اش خواهد انداخت و رنگ از رخ شقایق ها خواهد پراند .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 12:50  توسط باران  | 

 تو بودی من بودم،زمستان بود و برف و راهی شدن به سوی مدرسه ای آبی بود.روی نیمکت میون کلاس چین چین کاغذ تو دست بچه ها و خط خطی تابلو و بازی های کودکانه من و تو و باز آه از دست های سرد ما که بر دست هم بود .

زیر طاق پر طراوت درس های مهربانی که من و تو الفبای احساسمان را با هم آغاز کردیم پیش دخترکی مهربان با لباسی صورتی .آه و حیف و صد حیف که لحظه هامان در نگاه هم خشکید .

حیف که امروز به این باور رسیدم که رفتی،تا ابد رفتی .رفتی به آن سوی افق های ناپیدای فنا شدن.رفتی که دیگر بازگشتی از این رفتن تو نیست .

زیر چتر بارانی ام تنها به سوی آخرین نگاهت راهی شدم که دیگر دستی بر دستم نمی دیدم.دیگر چشم هایت روبه رویم نبودند ،دیگر نبودی و نیستی و رفتی .

حال دستم به نوشتن از روی دوری تو بر کاغذ می لرزد و می بافد ، جملاتی که کاش برای هیچکس نبود که خود اندوهگین از اینگونه نوشتنم .

امروز قدم به مزار غریبانه بی کسی هایت گذاشتم و شاخه رزهای سپیدی را بر سنگ سیاه تنهایی ات گذاردم  تا بدانی دلم از فراغت بس به تنگ آمده .

از چه روی مرا به این باور رساندی که فریاد زنم روحت شاد فرزانه عزیزم

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 11:27  توسط باران  | 

سر به پنجره های خاکستری دل می نهم و سیلاب اشک هایم را در جوی بی کسی هایم رها می کنم . آخر چگونه ترسیمت کنم که می دانم چشمان پر نگاهت و دستان داغ و مهربانت راهنوز طعم نچشیده ام .

هنوز در آغوش امن و بی دغدغه ات جای نگرفته ام و مرا با خود به سرزمین بوسه های آتشین لبانت نبرده ای .

زندگی بی تو یعنی خاک  و خاکستر ، یعنی گردش طوفان بر روی بلم ، یعنی مرداب و ماهی و دریای دور .  یعنی کویر یعنی . . . . .

بمان با من هر چند دوری ،خانه گزیده دل منی که در آسمان خیالم بارش عطوفتی . دیگر نگو برایم نگو از مرگ شاپرک ها و کوچ قاصدک ها نگو باز هم منتظر بمان !

 هنوز هم منتظرم منتظر دیدارمان زیر طاق آبی احساس ، روی ایوان نقاشی شده به سایه های رزهای مهتاب خوره .

پر بهانه ام ، ویرانه دل و پریشان حال که هنوز هم می خواهم آغوش گرمت را برایم بگشایی و چون طفلی گمشده در آغوشت جای گیرم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 16:55  توسط باران  | 

موج پر طراوت آستان سیمین رنگت بر زلال باران خورده برکه تنهایی ام،نیزارها را می نوازد و گل بوته های حصار بسته را برحصیر گلستان ها می نشاند .

حریرآتشین پرتو فروغ آذین شده ات در کوره ره های قلم خورده به حرمان و دلتنگی ام،شعله های شور انگیزش را چه خوش برجای میگذارد .

مقیم بر روزنه قصر آرزوهای غبار گرفته،نشسته ام بر خاک و خاکستر از خوف خلوت خاطر،فتاده بر دلم آتش،کزین ویرانه منزل ها کجا باشد پناه آخر؟

دردانه و دلربا،نگارین دلبر فانوسوک جاده های بی انتها،منم آن زخم خورده دست کرشمه شاهزاده قصه ها،دریاب مروارید خاک گرفته ، دریاب قلب اسیرم را .

رخ بر متاب که پایبند طنین قدم های غرق در عشوه و عتابت،مرا باز به کنج ویرانه های سراپا تمنای سوز سوداها میسوزاند .

ضیافت دریای بی کران مهرت مرا تا عرشه زورق سیلی خورده طوفان سکوتت،کوچم را بر سیر قافله شیون ها میکشاند .

آواز در ده،شاعر شعر چاک شده مخمل خواب آسمانی،از باران کهکشان ها،پشت پرده باد ها تار و پودش گسسته و بر خاک سرمی نهد و پوزشی دوباره می طلبد .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 13:8  توسط باران  | 

بیا تا بهار را بادستان پینه بسته این روزگارآشنا کنیم . بیا،بیا تا فریاد های بودنمان را از میان دشت شقایق های رسته در شکوه کوهپایه های برفی به اوج تولد های دوباره پیوند دهیم .

بدان اثری از دلتنگی های بی صدا ترین  فاجعه های لحظه های واپسین نیست . بدان روی دریای پر مهر زندگی دیگر غریق نیستیم  و بدان دیگر حادثه ای در کمین نیست که با غبار همنشین شویم !

اثری از آواز کینه ها و فرصتی برای گم کردن لحظه های دیرینه نیست . آگاه باش لحظه ای برای بی هم بودن نمانده .  آخر در این بهار آراسته به بوی جوی های پر عطوفت ، فضای حضورمان نقاشی شده است .

دیگر نیازی به ماندن در زیر هجوم آوارها نیست . باید با وجود پاک و شادمان یکدیگر را با گذشتن از افسانه های نا باورانه باور کنیم .

ستاره ها هم دیگر از ناله های سرما نمی لرزند ، چرا که خورشید شهر نگاه مهربانانه ات باز میدرخشد . دیگر چشمان دریایی ات با من قهر نیست و تبسم از شهد لبانت بر لب هایم سر می خورد .

روزی که دیگر اثری از تو نباشد در میان ویرانه های شهری غریب خواهم مرد، بی تو هرگز آتش عشقم خاموش نمی شود و به آرزوهایم امید رسیدن نمی ماند .

با وجود هدیه آوردن دستان سرد و خسته ات برای التیام بخشیدن به غم های روزگارم بازهم برای گرم و آتشین بودن وجودت منتظر نشسته ام .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 16:55  توسط باران  | 

 به این کولی دور از باورت دربه دری بیشتری ببخش که باز هوای دیار بی کسی ها را در سر می پروراند.

اولین عشق سرکشم : شوره زار شدنم را از تو وامدارم. ای دریای دل بیقرار من ! بیا از میان دلواپسی ها به راحتی نگذریم ولالایی های شب های درازمان را به سپیده هامان نسپاریم .

ای نور دل غم نشینم : طالع زندگی ام را تلخ ترین سایه گاه قرار ده که من شیرین ترین تصور را از واله خود دارم . 

دلم را بگیر و با خود بر به سوی غروب صبحی گرم که من به این سردی پر سایه٬خو کرده ام تا طلوع دوباره ات.

غروب با غم عجین را از من مگیر و هزاران جوانه خوشبختی ام را بر شاخه ها پرپر کن .

من بی تو زندگی نتوانم هر چند زندگی بی من برایت سهل باشد. پس تو آغار نومیدی ام مباش.

 بگذار حضورت را حتی از دریچه های مشجر این ویرانه ها حس کنم .تو اعتبار قلب پر اندوهم و حصار آزادی ام باش .

 بگذار آیینه ای برای اشک هایم باشم و بگذار باز از فراغت زاری ها سر دهم. تو باز درد مرا نشناس .

سرنوشت خونبارم و خاطره های مانده در خلوت جاده هایم را باور مکن و همچنان رویای دلواپسی هایم باش !

آسمانی ترین سقف دلتنگی ام هنوز هم ستاره دستان سیاه توام که با سپیدی ات می سوزم . پس همچنان برایم تاریک بمان !

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 14:4  توسط باران  | 

بی پروا فریادهایم را در کوچه های خلوت شهری مرده با پنجره هایی به سکوت بسته شده رها می کنم و زیر باران خاطره های سردت مینشینم تا به دیار حضور مهربانیت برگردم .

نیستی تا ببینی باز هم باران دلتنگی هایم در پیاده رو های این  شهر می بارد. نیستی تا دست های مهربانت را چتری بر سر این پرستوی مشتاقت بگذاری که وجودم را در دستانت اسیر بینم .

باورکن هنوز هم می خوانم هر چند از سکوت و از لحظه های تلخ،اما می خوانم. گربودی از رنگ و بوی بودنمان زیر سقف عاشقی هامان،با هم همصدا می ماندیم و می خواندیم و در باران نگاه هم دیوانه وار می دویدیم .

نیستی تا باز باران با ترانه را سر دهیم و پابه پای هم شب های مهتابی را دست در دست هم گره زده و شبی عاشقانه  برای هم رقم زنیم،حتی اگر مهتاب بیدار نباشد بی نور نمی مانم گر باشی فقط برای من .

بیا و ازسردی دست های دور مانده از گلزار بودنت  نترس، بیا و رخصت ده ای نا خدای زورق شکسته ام،ای همراه همیشه دریایی ام،نور فانوس را از ساحل تنهایی ام بزدا که محتاج آفتاب داغ روی همیشه درخشان توام  .

تنها امید در سرزمین خانه به دوشم،یکتا بازمانده  عاشقت را بنگر که باز به دیار دیدارت مشتاقم و آواره در سرزمین فراغت نشسته ام،آنهم رو سوی جاده انتظارت .

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 0:19  توسط باران  | 

زندگی ام حدیثی از آب و آتش بر انگیخته شده در سرزمین ویرانه های این روزگار است. قصه درماندگی در میانه های جاده هاست .

داستانی از شب و کویر و احساس و خانه ای گلی با مهتابی افتاده در برکه قلب پژمرده و حکایتی از صد ها بار چله نشینی در قفسی بدون روزنه .

عشقم را در دیار  پر حسرت جدا از تو افتادن زمانه ای که هر روز مسابقه عاشق کشی به پامی کند رها می کنم . مسابقه بی برنده ! پیکار سوختن پر پرستو های عاشق پرواز .

پیمان نگاه منتظر نشسته در نگاه بی نگاهت را می شکنم و صدای بی صدا مانده در انتهای سکوت سر به گریبان گرفته ام را در خود محبوس می کنم که شاید قلب سرکشم از خیال با تو بودن برهد .

قدم به قدم خرد شدن این دل رویایی ام را با باد می آمیزم تا کمتر صدای ویرانی اش را بشنوم .

آخر تو کیستی که آشوب و غمگنانه گریستن مرا به تماشا نمی نشینی؟؟؟ تنها سر پناه زندگی ام :

صدای پای مهربان مهتاب را به این سرا آور شاید مرا با خود به سرزمین بی تو بودن یا بی انتظار تو نشستن در جاده های پر صراحت برد .

بدان بی تو سر بر این دیوار های پوشالی دنیای پر غم می کوبم و بوته یاس را در قلبم پرورش میدهم.  چرا که باز هم تنهایم . . . . . .

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 20:33  توسط باران  | 

 باز در شب های عطشناکم خواب درخشش ستاره های سرب گرفته را از سر می زدایم .

دور از باور مهر آفرینت نهال خاطره هایم را در گل می خشکانم  و به سوی وادی بی تو بودن وداع با تو بودن را سر می دهم .

امشب شب شیدایی بی فروغ یار در حسرت دیدار چشم به چراغ ساحل درخشنده دوخته ام تا سپیده بدمد وناله های سهمگینم را به موج های پر غرورش تقدیم کنم  .

منم آن ستاره افتاده از بام گیتی فنا کننده . مانده خسته و دل شکسته ازشوق شب های بی ساحل تقدیر را خاکستر می کنم و دستان انتظارم را برای مدد جستن به سویت دراز .

مرا با صدای بلند شده از شور شعر هایت همنوا کن که باز خود را به  دریا بزنم ودل دریایی ام را از خاکستر های کنار ساحل شستشو بخشم .

ای آبی زلال من ای عشق ماندگارم !

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 13:5  توسط باران  |