تبليغاتX
کلبه باران
سلام به دوستان عزیزم . . امید کوچولوی نازم دیروز بر اثر تصادف در بیمارستان بستری شده . . برای اون و همه وروجک های شیطون دعا کنید .

در ضمن من ارتباطم رو با نت به حداقل میرسانم و پیام های خصوصی برای من نگذارید. . این وب و هر دو ایمیل به دوستم واگذار شده . . از همه شما ممنونم . . روز و روزگار به کام و خدانگهدارتون . . باران (ستاره)

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 13:34  توسط باران  | 

صبا در زیر باران شکوفه های رسیده از دشت گلپونه های وحشی که نسیم روی خوبی ات بر آن جاریست،در رقص شاپرک ها،پیام قاصدک های مسرور را برایم جاری می کنی،با عطر خوش شالیزارهای رسته در کنار جویبار ها .


تو آن گلواژه خوشرنگ سرزمین نو بهارانی که شعله های شورانگیزت در نوای صبحگاهان خالی از آرزو هایم ساز امیدها را می نوازی .


منم آن باغبان فریادرس صنوبرها و شمشادهای سلسله وار آراسته در دشت جنونم که در فروغ تابیده از آفتاب رویت و در بارش باران نگاهت محو می شوم و مرا تسکین دوباره ای می بخشی .


بدان به آشیانه گل های پژمرده در قله سرزمین های بی کسی ام تابش و بارش را در هم زنجیر می کنی و منور وار می درخشی .


ای دم مسیحا نفس بیا که چلچله ها در غبار خیال خاطره ها کام از دل زدوده و از فراق حریم دلجوی گلشن عشرت افگار گشته اند .


بیا و ریسه های حصار سپهر را بگشا و نور مهتابی ات را بر من بتابان،ای عاطفه خجسته پیغام که خرم از گل رویت،شاهراه عطر گل ها را از حلقه های انحصار فراز کرده ام .


عزم دیار دیدارت،سرزنش های حرمان را سرگران کرده . پس نازنینم با چنگ و ملودی افسونگری ات نتی خوش طنین را بر لب گیتار سایه سارهای شب بنواز .

+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 21:35  توسط باران  | 

زیبایی های استان فارس در ادامه مطلب :
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 14:59  توسط باران  | 

خوشا شیراز و وضع بی مثالش.......خداوندا نگهدار از زوالش
 
بشیراز آی و فیض روح قدسی...بخواه از مردم صاحب کمالش
 
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 14:4  توسط باران  | 

دستور العمل هاي شيرازي برای زندگی بهتر

سعي كنيد روزها استراحت كنيد تا شبها راحت بخوابيد!

در نزديكي تخت خوابتان صندلي بگذاريد تا اگر از خواب بيدار شديد روي آن نشته و استراحت كنيد!

ايستادن به رفتن، نشستن به ايستادن و خوابيدن به نشستن اولويت دارد!

جايي كه مي‌توانيد بنشينيد چرا مي‌ايستيد؟

كار امروز را به فردا موكول كنيد و كار فردا را به پس فردا!

اگر حس كار كردن به شما دست داد كمي صبر كنيد تا اين حس از شما بگذرد!

از همه ديرتر سر سفره رفته و زودتر بلند شويد تا زحمت چيدن و جمع كردن سفره به شما تحميل نشود!

براي كار هميشه فرصت هست پس از استراحت غافل نشويد!

در ميهماني‌ها حتماً با خود بالش ببريد شايد فرصتي براي استراحت بدست آورديد!

به خواب نگوييد كار دارم به كار بگوييد خواب دارم!

زنده باد زندگي شيرازي !! 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 11:43  توسط باران  | 

 

این روزها دل نازنینت با بی وفایی گره خورده ، بدان که همه هوش و حواس من شده ای ،پس نگذار جاده های عشق را تنها در وحشت شبانه طی کنم .

مرا نگر از چشمان گرهربارت که عشقم را حقیر می خوانی و مرا که غریبم غریبه می دانی غصه های دلم  همیشه از غم تو می شکفد و با دیدنت خنده بر لبانم می نشیند ، ای سازنده شادمانی ام ، 

پیش تو قصه های عاشقانه می سازم که برایم نو رسیده ای از سوی خدایی . ای همه دار و ندارم  : بی تو سر گشته و حیران به دنبال ویرانه های قلبم می گردم که در نبودنت ، بودنم را چه سود؟

حال که زمستان از ره رسیده ، با خلوتم اثری از آن گردش زمانه نمی بینم ، برایم هنوز تصویر های نامانوس از دنیا ساخته می شود  و باغچه های تنهایی ام بی تو شوره زاری شده اند در دست های بی مروت سرما .

بیا و از بت برستی هایت مرا دور کن هر چند به تو نیازمندم ای همراه مهتابی در شب های بی فانوسم و قصه ساز زندگی پراشتیاقم .

 پس مرا بخوان که امیدم به نوید های التیام بخش تو محتاج است و دود شدنم از شعله ور شدن آتش خشم همیشگی تو نشات میگیرد  .

بیقرارم نکن که طاقت عشق را ندارم . . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 23:4  توسط باران  | 

دل شیدایم را به افق نگاه رویایی ات دوخته ام .آتش تن پرشررت گیسوان مرا پریشان کرد تا به دست های تب آلود مردانه تو بسپارم. طعم باران بر لب های نوشین تو نشسته و این بوسه آخرینت بود که آغوش ما را وا کرد .

زورق بی سرنشین قلبم به مانند چوبه ای نم گرفته در طوفان آتش بار آخرین دیدارمان می سوزد. این جام افسون شده به جادوی چشمان پر شررت در زمهریر بی نگاهی ات از شور تهی گشته .

گفتی که دلباخته در سرزمین تنهایی ات گریه را در گلو محبوس کرده ای و دست در دستم می نهی تا مرا به این باور برسانی که نالان از اینگونه رفتنی. آخرین زمزمه هایت بود که تیر مملو از جدایی ها را بر گلبرگ قلب عاشقانه ام کوبید و آنرا چاک کرد .

دیده خونبار را از رخت بر گرفتم،روگردان از تو و سرگردان از پی بی تو بودن در شبی آکنده از آتش غم،آواز سوز سر میدهم :

"می کشم بر دوش خود کوله بار غصه را،با غمی بی انتها آخر مرا کرده رها. کوچه ها شاید نداند اینچنین دلگیرم امشب. اینهمه افسرده جانم ای خدا می میرم امشب "

بر سکان انتظار دوباره ام تکیه بر دیوار شب میزنم و به فاصله پر شده از باران با نرمی قدم هایت می نگرم. نباید صدایت را از یاد ببرم. که برایم خواندی :

"اسم تو برای من مقدسه،تا نفس تو سینه پرپر میزنه. باورم کن که فقط باور تو میتونه قفل قفس رو بشکنه.منم و یه آسمون بی دریغ،منم و یه کوره راه ناگزیر. ای ستاره شبای مشرقی: پر پرواز منو ازم نگیر"

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 23:31  توسط باران  | 

آن روز که زیباترین معبود به دنبال آینه می گشت دست در معماری این کهنه دنیا زد، تا روی پر نورش را در نقش پر لطافت گلستان های گلچهره نظاره کند و بر تن دنیای بی رنگ، رنگین ترین رنگین کمان ها را بنگارد .

کاشت،سرزمینی برای پرواز ها و سرایی برای بارش و تابش و طلوع و غروبی رنگین . داشت سبزه ها و طراوت های بهار گونه را و آورد برای زمین از جنس زمین و از روح خود دمید .

ستاره باز بر حریر آبی دریا که تنها باز مانده در تبسم نسیم به این دنیا لبخند میزند مینویسد ، باز مینویسد از تو برای تو که هدیه ای مهربان برای این سرزمینی .

 کنون که افتاده از آبی وجود در دریای بی کران حسرت های مملو از گذشته های دور،باز بر دیوار کاه گرفته قلبش خاطرات  سرگشتگی اش را می زداید  صدایی او را باز میگرداند .

باز گشتی به خود برای یافتن گرمی وجود دستانی آفتابی و قلبی دریایی و صدایی رویایی . وجودی پاک که ناملایمت های گذشته را حاشا می کند و دل ستاره را در صدایش محو می کند .

صدایی در حریم خو کرده به سکوت ، صدایی با نوا های خوش طنین که از آن مرجان ها می تراود و باز شوق خرامان شدن در گلزار نسترن ها پا را می فشارد .

می نویسم از تو برای تو مهربانترین ماهی دریا و ماهی بر آسمان که موج های تخیلم در چاله های روزگار می خشکید و چشمان مهربانت ، پلک های مرا رو سوی افق های روشن باز می کرد .

خنک با نسیم بر خاسته از عطر باران خورده گل ها، در نفسم شمیم مهرت را خوش می نگرم  و بردستان معبود بوسه میزنم که باز خوش طرح ریخته و نقش بسته .

نقشی ز روی نیاز آفرینش که پرتو خورشید را به تماشای خود واداشته و هدیه ای برزمین گشته که بی اختیار دستان مرا به دستان مهر خدا پیوند میزند .

ای زلال ترین چشمه تابش ، بدان فروغ رخ مهتابی ات، نرگس را از کرشمه های همیشگی اش خواهد انداخت و رنگ از رخ شقایق ها خواهد پراند .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 12:50  توسط باران  | 

 تو بودی من بودم،زمستان بود و برف و راهی شدن به سوی مدرسه ای آبی بود.روی نیمکت میون کلاس چین چین کاغذ تو دست بچه ها و خط خطی تابلو و بازی های کودکانه من و تو و باز آه از دست های سرد ما که بر دست هم بود .

زیر طاق پر طراوت درس های مهربانی که من و تو الفبای احساسمان را با هم آغاز کردیم پیش دخترکی مهربان با لباسی صورتی .آه و حیف و صد حیف که لحظه هامان در نگاه هم خشکید .

حیف که امروز به این باور رسیدم که رفتی،تا ابد رفتی .رفتی به آن سوی افق های ناپیدای فنا شدن.رفتی که دیگر بازگشتی از این رفتن تو نیست .

زیر چتر بارانی ام تنها به سوی آخرین نگاهت راهی شدم که دیگر دستی بر دستم نمی دیدم.دیگر چشم هایت روبه رویم نبودند ،دیگر نبودی و نیستی و رفتی .

حال دستم به نوشتن از روی دوری تو بر کاغذ می لرزد و می بافد ، جملاتی که کاش برای هیچکس نبود که خود اندوهگین از اینگونه نوشتنم .

امروز قدم به مزار غریبانه بی کسی هایت گذاشتم و شاخه رزهای سپیدی را بر سنگ سیاه تنهایی ات گذاردم  تا بدانی دلم از فراغت بس به تنگ آمده .

از چه روی مرا به این باور رساندی که فریاد زنم روحت شاد فرزانه عزیزم

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 11:27  توسط باران  | 

سر به پنجره های خاکستری دل می نهم و سیلاب اشک هایم را در جوی بی کسی هایم رها می کنم . آخر چگونه ترسیمت کنم که می دانم چشمان پر نگاهت و دستان داغ و مهربانت راهنوز طعم نچشیده ام .

هنوز در آغوش امن و بی دغدغه ات جای نگرفته ام و مرا با خود به سرزمین بوسه های آتشین لبانت نبرده ای .

زندگی بی تو یعنی خاک  و خاکستر ، یعنی گردش طوفان بر روی بلم ، یعنی مرداب و ماهی و دریای دور .  یعنی کویر یعنی . . . . .

بمان با من هر چند دوری ،خانه گزیده دل منی که در آسمان خیالم بارش عطوفتی . دیگر نگو برایم نگو از مرگ شاپرک ها و کوچ قاصدک ها نگو باز هم منتظر بمان !

 هنوز هم منتظرم منتظر دیدارمان زیر طاق آبی احساس ، روی ایوان نقاشی شده به سایه های رزهای مهتاب خوره .

پر بهانه ام ، ویرانه دل و پریشان حال که هنوز هم می خواهم آغوش گرمت را برایم بگشایی و چون طفلی گمشده در آغوشت جای گیرم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 16:55  توسط باران  |