بر وی سیل گشادیم راه خانه خویش در چشم من باغ و در دشت بی روح و بی جان می نماید سرو و سپیدار و صنوبر سر در گریبان می نماید تنها نه لیلی، بید مجنون گیسو پریشان می نماید ای مرغ باغ عشق بی تو گلشن چو زندان می نماید با داروی شعر شفا بخش ما را که درمان می نماید بعد از تو ای وجدان بیدار مردن چه آسان می نماید" همچو نی می نالم از سودای دل ما ز رسوایی بلند آوازه ایم من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی یا چه کردم که نگه باز به من مینکنی دل و جانم به تو مشغول ونظر درچپ راست تا ندانند حریفان که تو منظور منی دیگران چون بروند از نظر ٫از دل بروند تو چنان دردل من رفته که جان در بدنی خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی بگذر از نی،من حکایت میکنم وز جدائی ها شکایت میکنم نی کجا این نکته ها آموخته نی کجا داند نیستان سوخته بشنو از من ، بهترین راوی منم راست خواهی،هم نی و هم نی زنم نشنو از نی،نی حصاری بیش نیست بشنو از دل، دل حریم دلبریست نی چو سوزد خار و خاکستر شود دل چو سوزد خانه دلبر شود دیشب به سیل اشک ره خواب میزدم نقشی به یاد خط تو بر آب میزدم ابروی یار در نظر و خرقه سوخته جامی به یاد گوشه محراب میزدم هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست بازش ز طره تو به مضراب میزدم روی نگار در نظرم جلوه می نمود وز دور بوسه بر رخ مهتاب میزدم چشمم به روی ساقی و گوشم به قول چنگ فالی به چشم و گوش در این باب میزدم نقش خیال روی تو تا وقت صبحدم بر کارگاه دیده بی خواب میزدم ساقی به صوت این غزلم کاسه میگرفت می گفتم این سرود و می ناب میزدم خوش بود وقت حافظ و فال مراد و کام بر نام عمر و دولت احباب میزدم
به دست برق سپردیم آشیانه خویش
مرا چه حد که زنم بوسه آستین ترا
همین قدر تو مرانم ز آستانه خویش
به جز تو کز نگهی سوختی دل ما را
به دست خویش که آتش زند به خانه خویش
مخوان حدیث رهایی که الفتی است مرا
به ناله سحر و گریه شبانه خویش
ز رشک تا که هلکم کند به دامن غیر
چو گل نهد سرو کستی کند بهانه خویش
رهی به ناله دهی چند دردسر ما را ؟
بمیر از غم . کوتاه کن فسانه خویش
آتشی در سینه دارم جای دل
من که با هر داغ پیدا ساختم
سوختم از داغ نا پیدای دل
همچو موجم یک نفس آرام نیست
بسکه طوفان زا بود دریای دل
دل اگر از من گریزد وای من
غم اگر از دل گریزد وای دل
نامور شد هر که شد رسوای دل
خانه مور است و منزلگاه بوم
آسمان با همت والای دل
گنج منعم خرمن سیم و زر است
گنج عاشق گوهر یکتای دل
در میان اشک نومیدی رهی
خندم از امیدواری های دل
دوری یا ندیدن تو کار من نیست نمیتونم
نگران لحظه هامم که منو بی تو نمیخواد
نگران دستایی که تو نباشی خیلی تنهاست
انقدر دوست دارم که نگران خودمم
اما باز جونمو میدم واسه با تو بودنم
نه میشه بی تو بمونم نه میدونم که می مونی
همه ترسم از اینه یه روزی پیشم نمونی...!
| Design By : Night Melody |

